سالی دگر نو شد و ما هنوز کهنه ایم

آن زمان که زنجیر دل و عقل پاره شود، دیگر یارای نوشتن نیست. ذهن پر از مفهوم است و هر لحظه در دل یادی و به زبان سخنی و آنگاه که به سخن درنیاید آدمی، لاجرم به قلم پناه آورد و آنکس را که نه یارای گفتن باشد و نه نوشتن، راهی جز جنون نیست...

جنونی که از ننوشتن و ننوشتن و منفجرشدن ریشه می گیرد و یکهو از خواب بیدار می شوی می بینی دلت می خواهد پنجره را بازکنی و خودت را پرتاب کنی مگر ذهنت آرام گیرد و بی تابی دلت تمام شود...

با خودم می گویم: کس نگذشت بر دلم تا تو به خاطر منی.. یادم نمی آید ادامه اش را، دوباره می گویم: از همه کس رمیده ام تا به تو آرمیده ام و باز یادم نمی آید ادامه اش را، رهایش می کنم مثل تمام آرزوهایی که رهایشان کردم...

ساعتی در کار نیست، چند نفر گریه می کنند و عده ای قرآن می خوانند و من به عکسی خیره شده ام و آرزو می کنم آنهایی که مانده اند بمانند تا وقتی من هستم، چیز دیگری به چنگم نمی آید، ذهنم خالی ست مثل طبل، سال تحویل می شود و من هنوز دارم به عکس تو نگاه می کنم و آرزو می کنم بازگردی...

آرزو می کنم سال ۱۳۹۲ کفه ی خوشی ها سنگین تر از ناخوشی ها باشد، و  به قول خودم به زحمت زندگی کردنش بیارزد!

/ 2 نظر / 22 بازدید
ب

امیدوارم که بیارزد .

س

چرا دیگه چیزی نمی نویسی؟ من هنوز نوشته هاتو می خونم. من کسی ام که تو رو خط به خط خوند.