صدای تلویزیون در اتاقم می‌پیچد، همه جا تاریک است، می‌خوابم و سرم را زیر پتو فشار می‌دهم. چشمانم را می‌بندم، تصویر کودکانی با موهایی که از آن خون می‌چکد می‌افتد روی فاصلۀ پتو تا چشمانم، سعی می‌کنم به این فکر کنم که: You left with no goodbye, not a single word was said

دوباره پتو را می‌کشم، طوری که آن فاصله را بپوشاند و چشمانم را فشار می‌دهم، تصویر زنی جلو و عقب می‌آید با موهای طلایی و کلاه قرمز، فکر می‌کنم تو آمده‌ای، زنده‌ای و آمدی در رختخواب من استراحت کنی، چشمانم را تا جایی که می‌توانم باز می‌کنم ولی تصویر همینطور عقب می‌رود و دوباره از موها خون می‌چکد. سعی می‌کنم به این فکر کنم که:I had no idea of the state we were in 

جایی بالای گودی شکمم می‌سوزد، پاهایم را جمع می‌کنم توی شکمم، تا شاید با این فشار درد را گم کنم. همینکه چشمانم را باز می‌کنم، پیرزنی بور و کچل می‌خندد و می‌خواهد ثابت کند پیری من است و من با تمام توانم فریادی می‌کشم و می‌گویم من که همین چند سال پیش مرده‌ام و پیرزن قهقهه می‌زند و می‌گوید نه هنوز حالا مانده تا بمیری. دوباره چشمانم را فشار می‌دهم، سعی می‌کنم به مسیر رگ‌های خونی مغزم و جریان سروتونین ناشی از قرص‌هایی که خورده‌ام فکر کنم و به خودم بقبولانم که دارم با خوشحالی به زندگی ادامه می‌دهم، اما اگر واقعا زنده باشم چه؟ نمی‌توانم بفهمم و سعی می‌کنم به این فکر کنم که: why don't you remember

این بار که پتو را می‌کشم روی سرم، پاهایم در سرمای اتاق تیر می‌کشند و تصویر دستفروش مترو با مردی برهنه که در خواب دیده بودم، می‌آیند نزدیک و می‌خواهند پتو را کنار بزنند، نمی‌توانم کنارشان بزنم، سعی می‌کنم به سمفونی پنج بتهوون فکر کنم ولی نمی‌توانم. پاهایم می‌لرزند و من حتی قدرت بلندشدن از رختخواب پر از رنجم را ندارم، دیگر پتو را روی سرم نمی‌کشم، می‌گذارم تا همه‌شان بیایند و کنار من بخوابند، آن‌‌ها هم خسته‌اند، آن‌ها هم دیگر حوصلۀ ادامۀ روز را ندارند، آن‌ها هم از پیری می‌ترسند، می‌خواهند بیایند توی خواب من تا حال و هوایشان عوض شود، بگذار بیایند. بگذار بخوابم شاید این خواب طولانی‌تر از بقیه خواب‌ها باشد.

/ 1 نظر / 20 بازدید
زینب ستوده

عالی بود مهدیه جان