تکه های بهار را که در قلبم جا نهادی، کجا بگذارم*

لحظه‌هایی هست که فراموش می‌کنیم تو رفته‌ای، لحظه‌ی خندیدن یک کودک یا در نیمه‌های یک داستانِ خنده دار ِ خانوادگی یا در میانِ خوردنِ یک غذای دسته‌جمعی، لحظه هایی هست که انگار هنوز هستی و در خانه‌ات نشسته‌ای به کتاب خواندن یا در سفری یا با یک پیراهن رنگارنگ و شالِ گلدار، در خیابان راه می‌روی و اردیبهشت را استشمام می‌کنی، آن لحظه‌ها یکهو تبدیل می‌شوند به یک سکوتِ ترسناک و یک بغض ِعمیق، بعد خیره می‌شویم به یکدیگر و ناباوری تمام وجودمان را پر می‌کند، آن وقت یک چیز سنگین به قلب ِما فشار می‌آورد، انگار یک آجر داغ روی سینه‌مان باشد، آجری که گه گاه سرد می‌شود، اما سنگینی‌اش تا انتهای زندگی با ماست. اردیبهشت با تمام زیبایی‌اش، نبودنِ تو را به رخ ما می‌کشد، نبودنِ تو در اردیبهشت ماه، بدجوری به چشم می‌آید...

*عنوان از شمس لنگرودی است

/ 3 نظر / 18 بازدید
الناز

اردی‌بهشتی که توت ببارد خیابان انقلاب دستی توی دست من کم است غور می‌کند میان ماندن و رفتن در من نپیچ در من کسی نیست که کسی باشد

ف.ک

بوی خونم چرا تو را بر نمی گرداند کوسه آّبهای شیرین؟ +گروس عبدالملکیان

زینب ستوده

خیلی قشنگ بود