از روزمرگی ...

هیچ گاه فکرش را هم نمی کردم که روزهایی در زندگی ام بیایند که کتاب، موسیقی و تئاتر و حتی فیلم دیدن را از زندگی ام حذف کنم، روزهایی که همه چیز بی معنا می شود و اصلا معنادهی دیگر دغدغه نیست و گویی *تمام روزها یک روزند/تکه تکه/ میان شبی بی پایان. و تنها گذران روز است که اتفاق می افتد که شاید نتوان واژه اتفاق را حتی برای این گذرکردن به کار برد، این روزها مثل حباب دورم جمع می شوند و تنها جایم را تنگ می کنند، در این حباب ها گاهی، سیر می کنم در بوی عطری آشنا و گاهی صدایی آشنا از کنارم رد می شود و تصاویری مبهم نقش می بندند ولی کو حوصله آشنایی؟ این روزها فقط باید بگذرند... 

* شعری از شمس لنگرودی

پی نوشت: همهً چیزها به چشم زیبایند و در وجود زشت، و توهم موجود  هم از همین جا نشأت می گیرد، توهمی که مرا به شگفت می آورد، یعنی توهم وحدت بیرونی زندگی دیگران.(آلبرکامو، یادداشت ها، ترجمهً خشایار دیهیمی،جلد دوم)

/ 2 نظر / 14 بازدید
پنجره ای به گندمزار

تعبیر فوق العاده ی شمس لنگرودی را خیلی زیبا داخل متن جای داده ای. ظاهرا این کار را دوست داری... همین که اشاره ای بینامتنی میان روز نوشت هایت داشته باشی. من هم دوست دارم... همین که نوشتی را...

زینب ستوده

مهدیه جان این مطلب هم خیلی قشنگ بود