آدابِ بی قراری*

با یک پایم راه می‌روم توی خانه و با پای دیگرم می‌روم به سمت تلفن، پیام‌ها را چک می‌کنم، شماره‌های موبایلم را با یک دست چک می‌کنم و با دست دیگرم شماره می‌گیرم، کسی جواب نمی‌دهد، با چشم‌هایم روی شعرهایی که باید ترجمه کنم راه می‌روم، و حتی یک کلمه به ذهنم نمی‌رسد. در یخچال را باز و بسته می‌کنم با یک دست و با دستِ دیگرم تلویزیون را روشن می‌کنم و کانال‌ها را یکی در میان رد می‌کنم و خاموش می‌کنم. دوباره راه می‌روم، به عکس‌هایت نگاه می‌کنم، دوباره راه می‌افتم سمت اتاقم، نمی‌نشینم، نمی‌توانم بنشینم، یک بسته قرص پروپرانول صورتی رنگ روی میزم افتاده، برش می‌دارم، نوشته روزی دو عدد، پرتش می‌کنم روی میز، پهلویم می‌خارد، روی پهلوی چپم یک قرمزی آمده بالا، توی آینه نگاه می‌کنمش، رویش را با دست می‌خارانم، یک رد قرمزی دانه دانه مثل یک امضای خونی می‌نشیند اطرافش، پیراهنم را می‌زنم پایین، خم می‌شوم تا کاغذهای اضافه را بردارم، یک گلوله مو افتاده رویشان، همینطور دانه دانه می‌ریزد موهایم و بعد گلوله می‌شود می‌افتد روی کاغذهای ترجمه‌هایم، با خودم زمزمه می‌کنم: آدابِ بی‌قراری، اسم یک کتاب بود انگار. با خودم می‌گویم کاش یک نفر بیخودی زنگ می‌زد تا همینطوری راه می‌رفتم و حرف می‌زدم، بعد تلفنم را برمی‌دارم دوباره و به تمام اسم‌ها نگاه می‌کنم، دلم نمی‌خواهد با هیچ‌کدامشان حرف بزنم، بعد با خودم فکر می‌کنم که توی این لحظه، هیچ کاری نیست که توی این دنیا بخواهم انجام دهم، توی این لحظه می‌خواهم تلفن را بردارم و با تو حرف بزنم، می‌خواهم تمام اتفاقات این مدت را برایت تند و تند و مو به مو تعریف کنم، بعضی چیزها را نمی‌شود به کسی گفت، آن جزئیاتی که فقط من و تو می دانستیم، دلم می‌خواهد آن‌ها را بگویم، روی دلم مانده‌اند و سنگین شده‌اند، به جایش آمده‌ام نشسته‌ام توی اتاق و تایپ می‌کنم، تایپ کردنِ بدون وقفه هم یکجوری وقت تلف کردن است که می‌شود به جای راه رفتن ازش استفاده کرد. یکی یکی آهنگ‌ها را بالا پایین می‌کنم، صدای ایرج بسطامی راه می‌افتد توی اتاق، ولو می‌شوم روی تخت. یادم می‌افتد تو نیستی و دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم صدایت را بشنوم، بغضم را قورت می‌دهم و خودم را در تاریکی پتو گم می‌کنم.

 

* آداب ِبی قراری، نام رمانی از یعقوب یادعلی

/ 9 نظر / 12 بازدید
آزاده

می توانی گوشه ای که من می فهمم را برای من بگویی مهدیه جان آدم ها از هم دورند.. خیلی دور.. اما می توانند درد را بفهمند... بعضی دردها مشترکند..

علی

به زودی برایتان داستانی ارسال می کنم که برای ادامه ی کار داستانی ام به نظر و اجازه ی شما احتیاج است. امیدوارم مرا ببخشید.

علی

و اگر استفاده کردن از شخصیت خاص خودِِ این وبلاگ باشد، باز هم مهم نیست؟

شيما

سلام مهديه جان پيش زمينه ذهنت را نميدانم اما تيرگي پس زمينه داستانك هايت را تيره مييابم رنگ تاريكي پتو

صحرا

حتماداشتی به این آهنگش گوش میکردی : گلبونه های وحشی دشت امیدم... من مانده ام تنهای تنها ...

صحرا

حتماداشتی به این آهنگش گوش میکردی : گلبونه های وحشی دشت امیدم... من مانده ام تنهای تنها ...

محسن

دلامژده داری که این بی قراری نشان بهاراست...

رضا

زیادبه روزگارسخت نگیررفیق...

زینب ستوده

میدونی چیه مهدیه همه ی چیزایی که مینویسی بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیار بسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیاربسیار قشنگه