کجای این شب ِمشوش ایستاده‌ای؟

واقعیت چیز دیگری باید باشد، نه این لباس‌های مشکی، نه این زاری‌ها بر مزار تو و نه این سنگ قبر که عکس بی‌نظیرت بر آن حک شده، واقعیت هر قدر هم که واقع‌شدنی باشد این نیست، تو با همان صورت گرد و زیبایت، با ابروان پیوندی و شرقی و موهای مشکی ریخته بر صورتت، پرسه می‌زنی در همه جا و من، دست انداخته بر گردنت، دارم آهسته آهسته، آخرین اتفاقات کوچک و مهیج زندگیم را برایت با جزئیات تعریف می‌کنم و تو تند و تند جواب می‌دهی و از تجربه‌های خودت می‌گویی، تو اینی، در ذهن من جولان دهنده، نه در سکوت دردناک جمعه شب‌های خانه‌تان و نه در صدای ضجه‌های من بر مزارت، تو کنار منی و همه‌ی مایی که دوستت می‌داریم، ای کاش فقط قدری می توانستم تنگ، در آغوشت بگیرم و گونه‌های شیرینت را ببوسم، ما که این همه به هم پیوسته بودیم، ای کاش مرگ جدایمان نمی‌کرد، ای کاش با هم می‌رفتیم، شقایقم، خوب شد که نیستی و این روزها را جسمت احساس نمی‌کند، گرچه روحت بر ما آگاه‌تر است، خودت کاری کن باور کنم دیگر نمی‌توانم تلفن را بردارم و منتظر صدای بوق بمانم تا بیدار شوی و بگویی: چه خبر؟ شقایق چرا درس مرگ را تو باید به ما هجی می‌کردی ؟ و هزار چرایی که نمی دانم چیست که  چه دانم‌های بسیاری‌ست لیکن من نمی‌دانم...

/ 2 نظر / 8 بازدید
الناز

تمام زندگیم فکر نمی کردم درس مرگ رو از یه دختر جوون سرحال دوست داشتنی بگیرم.احساس مس کردم مرگ نوبتیه...احساس می کنم نوبت شقایق نبود...

ف.ک

واقعیت چیز دیگری باید باشد، نه این لباس‌های مشکی، نه این زاری‌ها بر مزار تو ...