نامه ای برای نبودن ِتو

قرار است بنشینم این پایان‌نامه‌ی لعنتی را بنویسم، باز می‌کنم صفحه‌ی اول را، استعاره‌های مرگ مانند ... می‌بندمش و می‌زنم بیرون از خانه، توی پارکی قدم می‌زنم که چند ماه پیش قدم می‌زدیم و آهسته آهسته می‌گفتیم و می‌شنیدیم، سرمای ناگهانی این روزها از زیر مانتوی کتانی که بارها پوشیده بودم و این بار انگار چیز دیگری بود، پخش می‌شود زیر پیراهنم و لرز می‌افتد به جانم، همه چیز برای من طور دیگری‌ست، یادم می‌آید تو نیستی و این پارک همان پارک است و این مانتو همان مانتو، از سرما پاهایم بی‌حس می‌شود و مردم از کنارم رد می‌شوند، آنها نمی‌دانند تو نیستی، نمی‌دانند آن جعبه‌ی موسیقی‌های پرشور و رنگ‌های شاد، شکسته و آن همه عشق که می‌شد در وجود هزاران آدم کنار هم پیدا کرد، یکجا از تو بیرون آمده و پخش شده در هوا، برای همین هوا لطیف‌تر است، برای همین مردم مهربان‌ترند، اما چرا همه چیز یک طور دیگری‌ست، می‌آیم خانه، کامپیوترم را روشن می‌کنم، دلم می‌خواهد چراغت سبز باشد تا با تو حرف بزنم، تا بگویم دیشب خانم دالاوی را گرفتم روی قلبم و اشک ریختم، بگویم هنوز اتوبوس پیر براتیگان دست من مانده، و هنوز بگذارید میترا بخوابد جلوی چشمم هست، می‌خواهم بگویم مادمازل کتی توی دستانم می‌لرزد و سرخی جلدِ انگار گفته بودی لیلی، هنوز توی دستانِ توست، می‌خواهم بگویم بیا با هم صفحات آخر ابله را بخوانیم، بیا یکبار دیگر نان و شراب را بخوانیم، بیا در را باز کنم برایت و زودی بیایی پشت در اتاقم و بگویی کجایی؟ یا بگویی، اِ سیب ِ فرانسوی رو نیگا! شقایق دلم برای شیطنت‌های دوتایی‌مان تنگ شده، یادت هست یکبار پشت در کمد اتاقت همانطور که ایستاده بودی گفتی: اگه فروغ یه دفتر دیگه بعد از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد می گفت چی می‌شد؟ و بعد کلی تحلیل کردیم که بهتر می‌شد یا بدتر... حالا دیوان فروغ توی دستهایم می‌لرزد، چطور بعد از تو فروغ بخوانم؟ وقتی تو هم مثل فروغ، در روز دوشنبه 24 بهمن ماه رفتی و بر مزارت برف بارید... شقایق بیا دوباره برگردیم به روزهای گذشته، به روزهایی که تنگ هم دراز می‌کشیدیم و توی تاریکی تا صبح حرف می‌زدیم، شقایق دلم به اندازه‌ی نوک یک سوزن باریک شده، یادت هست می‌گفتی من یک درز هم نمی‌تونم بدوزم؟ بدیِ این روزها می‌دانی چیست؟ اینکه همه چیز هست و تو نیستی و آنقدر حضورت شیرین و دوست داشتنی و پر از رنگ و نشاط بود که غیابت را نمی‌توانیم تاب بیاوریم، شقایق... این اولین باری ست که توی این صفحه دارم اعتراف می‌کنم کم آورده‌ام، زندگی دارد له‌ام می‌کند و نبودنِ تو از طلوع خورشید تا نیمه‌های شب که با گریه به خواب روم، دنبالم می‌کند... کاش می‌شد یکبار دیگر در را باز کنم و تو صورت ماهت را که همیشه از کنار در توی اتاق می‌خزید، نشانم بدهی. روی کتابی که برای تولدم هدیه داده بودی نوشتی: همه‌ی حرف ها پیش از این گفته شده، فقط اینکه دوستت دارم و تولدت مبارک ... دستخطِ تپل و دوست‌داشتنی ات را گذاشته‌ام کنارم، عکس‌هایت را روبرویم و عروسک خرسی که برایم گرفته بودی روی قلبم، نگاهت می‌کنم و زیرلب آرزو می‌کنم در باز شود و نگاهت کنم و نگاهت کنم و ...

/ 3 نظر / 9 بازدید
وهم سبز

عزیزم. گریستم ... شقایق عزیز

محسن گرجی

غم واندوهتونوکاملادرک میکنم وکاملامیدونم چه احساسی دارید چون باتمام وجودم این غمواحساس وتجربه کردم بهتون واقعاتسلیت میگم وامیدوارم سراسرزندگیتون شادوکامرواباشید

الناز

مهدیه دو بار خواستم نوشته ات رو بخونم اما انقدر گریه کردم که اشک توی چشمام نمذاشت کلمه ها رو ببینم.این بار سومی ست که صفحه رو باز کردم تونستم تا انتها تمام جمله ها را بخونم.خواندن؟نه ،تمام واژه ها رو لمس کردم حس کردم. امان از این روزهای سخت،امان از دوست داشتن.شقایق عزیز دوست داشتنی دلم برات تنگ شده