آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری

 تو نیستی و نبودنت را به جای تو به ما داده‌اند، نبودنت مثل باد، در پیراهن قرمز محلی می‌پیچد و از روی روسری‌های بلند و نقش و نگارهای آن، پرواز می‌کند و در کوچه‌های کاه گلیِ کاشان همراه ما می‌آید و در شاه نشینِ خانه‌ی طباطبایی‌ها می‌نشیند و نفس تازه می‌کند، نبودنت، در خانه‌ی نقلی، فریاد می‌کشد، از پله‌های گلی بالا می‌آید و با شور و شوق، کتاب‌های روی طاقچه‌ها را ورق می‌زند و همبازیِ کودکانِ پابرهنه می شود. غیاب ِتو مثل مهره ای جادویی که در جهان جا افتاده باشد، روبروی چشم‌های ما تکان می‌خورد و ما گیج و سردرگم، زمان را تلف می‌کنیم و حتی از بودن‌مان رنج می‌بریم. کاش می‌توانستیم همانطور که می‌گفتی و می‌خواستی، پریشانی هایمان را به باد بسپاریم، باد که این همه تو را پخش می‌کند و ما را هواییِ بوی تو...

/ 4 نظر / 147 بازدید
elnaz

مثل همیشه.وقتی نوشته های تو رو می خونم احساس مس کنم یکی داره از توی وجود من بلند بلند حرف می زنه مهدیه جان. حس این روزها واقعا دردناکه و تو با این همه احساس با این همه عاطفه ،می دونم که روزهای خیلی خیلی سختی رو می گذرونی.دوستت دارم

مونالیزا

داشتم تو آرشیو وبلاگم میچرخیدم.کامنت شقایقو دیدم.مال روزهای سرخوشیش بود

زن قجری

نبودنت و بودنت مثل پرده حریر سرخ و سفید صبح بارانی پاییز است

پویا ایمانی

نوشته هایتان را خیلی دوست دارم. هرقدر هم با امساک، باز ممنون که می نویسید.