+ آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری
تو نیستی و نبودنت را به جای تو به ما دادهاند، نبودنت مثل باد، در پیراهن قرمز محلی میپیچد و از روی روسریهای بلند و نقش و نگارهای آن، پرواز میکند و در کوچههای کاه گلیِ کاشان همراه ما میآید و در شاه نشینِ خانهی طباطباییها مینشیند و نفس تازه میکند، نبودنت، در خانهی نقلی، فریاد میکشد، از پلههای گلی بالا میآید و با شور و شوق، کتابهای روی طاقچهها را ورق میزند و همبازیِ کودکانِ پابرهنه می شود. غیاب ِتو مثل مهره ای جادویی که در جهان جا افتاده باشد، روبروی چشمهای ما تکان میخورد و ما گیج و سردرگم، زمان را تلف میکنیم و حتی از بودنمان رنج میبریم. کاش میتوانستیم همانطور که میگفتی و میخواستی، پریشانی هایمان را به باد بسپاریم، باد که این همه تو را پخش میکند و ما را هواییِ بوی تو...
+ تکه های بهار را که در قلبم جا نهادی، کجا بگذارم*
لحظههایی هست که فراموش میکنیم تو رفتهای، لحظهی خندیدن یک کودک یا در نیمههای یک داستانِ خنده دار ِ خانوادگی یا در میانِ خوردنِ یک غذای دستهجمعی، لحظه هایی هست که انگار هنوز هستی و در خانهات نشستهای به کتاب خواندن یا در سفری یا با یک پیراهن رنگارنگ و شالِ گلدار، در خیابان راه میروی و اردیبهشت را استشمام میکنی، آن لحظهها یکهو تبدیل میشوند به یک سکوتِ ترسناک و یک بغض ِعمیق، بعد خیره میشویم به یکدیگر و ناباوری تمام وجودمان را پر میکند، آن وقت یک چیز سنگین به قلب ِما فشار میآورد، انگار یک آجر داغ روی سینهمان باشد، آجری که گه گاه سرد میشود، اما سنگینیاش تا انتهای زندگی با ماست. اردیبهشت با تمام زیباییاش، نبودنِ تو را به رخ ما میکشد، نبودنِ تو در اردیبهشت ماه، بدجوری به چشم میآید...
*عنوان از شمس لنگرودی است
+ نامه ای برای نبودن ِتو
قرار است بنشینم این پایاننامهی لعنتی را بنویسم، باز میکنم صفحهی اول را، استعارههای مرگ مانند ... میبندمش و میزنم بیرون از خانه، توی پارکی قدم میزنم که چند ماه پیش قدم میزدیم و آهسته آهسته میگفتیم و میشنیدیم، سرمای ناگهانی این روزها از زیر مانتوی کتانی که بارها پوشیده بودم و این بار انگار چیز دیگری بود، پخش میشود زیر پیراهنم و لرز میافتد به جانم، همه چیز برای من طور دیگریست، یادم میآید تو نیستی و این پارک همان پارک است و این مانتو همان مانتو، از سرما پاهایم بیحس میشود و مردم از کنارم رد میشوند، آنها نمیدانند تو نیستی، نمیدانند آن جعبهی موسیقیهای پرشور و رنگهای شاد، شکسته و آن همه عشق که میشد در وجود هزاران آدم کنار هم پیدا کرد، یکجا از تو بیرون آمده و پخش شده در هوا، برای همین هوا لطیفتر است، برای همین مردم مهربانترند، اما چرا همه چیز یک طور دیگریست، میآیم خانه، کامپیوترم را روشن میکنم، دلم میخواهد چراغت سبز باشد تا با تو حرف بزنم، تا بگویم دیشب خانم دالاوی را گرفتم روی قلبم و اشک ریختم، بگویم هنوز اتوبوس پیر براتیگان دست من مانده، و هنوز بگذارید میترا بخوابد جلوی چشمم هست، میخواهم بگویم مادمازل کتی توی دستانم میلرزد و سرخی جلدِ انگار گفته بودی لیلی، هنوز توی دستانِ توست، میخواهم بگویم بیا با هم صفحات آخر ابله را بخوانیم، بیا یکبار دیگر نان و شراب را بخوانیم، بیا در را باز کنم برایت و زودی بیایی پشت در اتاقم و بگویی کجایی؟ یا بگویی، اِ سیب ِ فرانسوی رو نیگا! شقایق دلم برای شیطنتهای دوتاییمان تنگ شده، یادت هست یکبار پشت در کمد اتاقت همانطور که ایستاده بودی گفتی: اگه فروغ یه دفتر دیگه بعد از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد می گفت چی میشد؟ و بعد کلی تحلیل کردیم که بهتر میشد یا بدتر... حالا دیوان فروغ توی دستهایم میلرزد، چطور بعد از تو فروغ بخوانم؟ وقتی تو هم مثل فروغ، در روز دوشنبه 24 بهمن ماه رفتی و بر مزارت برف بارید... شقایق بیا دوباره برگردیم به روزهای گذشته، به روزهایی که تنگ هم دراز میکشیدیم و توی تاریکی تا صبح حرف میزدیم، شقایق دلم به اندازهی نوک یک سوزن باریک شده، یادت هست میگفتی من یک درز هم نمیتونم بدوزم؟ بدیِ این روزها میدانی چیست؟ اینکه همه چیز هست و تو نیستی و آنقدر حضورت شیرین و دوست داشتنی و پر از رنگ و نشاط بود که غیابت را نمیتوانیم تاب بیاوریم، شقایق... این اولین باری ست که توی این صفحه دارم اعتراف میکنم کم آوردهام، زندگی دارد لهام میکند و نبودنِ تو از طلوع خورشید تا نیمههای شب که با گریه به خواب روم، دنبالم میکند... کاش میشد یکبار دیگر در را باز کنم و تو صورت ماهت را که همیشه از کنار در توی اتاق میخزید، نشانم بدهی. روی کتابی که برای تولدم هدیه داده بودی نوشتی: همهی حرف ها پیش از این گفته شده، فقط اینکه دوستت دارم و تولدت مبارک ... دستخطِ تپل و دوستداشتنی ات را گذاشتهام کنارم، عکسهایت را روبرویم و عروسک خرسی که برایم گرفته بودی روی قلبم، نگاهت میکنم و زیرلب آرزو میکنم در باز شود و نگاهت کنم و نگاهت کنم و ...
+ کجای این شب ِمشوش ایستادهای؟
واقعیت چیز دیگری باید باشد، نه این لباسهای مشکی، نه این زاریها بر مزار تو و نه این سنگ قبر که عکس بینظیرت بر آن حک شده، واقعیت هر قدر هم که واقعشدنی باشد این نیست، تو با همان صورت گرد و زیبایت، با ابروان پیوندی و شرقی و موهای مشکی ریخته بر صورتت، پرسه میزنی در همه جا و من، دست انداخته بر گردنت، دارم آهسته آهسته، آخرین اتفاقات کوچک و مهیج زندگیم را برایت با جزئیات تعریف میکنم و تو تند و تند جواب میدهی و از تجربههای خودت میگویی، تو اینی، در ذهن من جولان دهنده، نه در سکوت دردناک جمعه شبهای خانهتان و نه در صدای ضجههای من بر مزارت، تو کنار منی و همهی مایی که دوستت میداریم، ای کاش فقط قدری می توانستم تنگ، در آغوشت بگیرم و گونههای شیرینت را ببوسم، ما که این همه به هم پیوسته بودیم، ای کاش مرگ جدایمان نمیکرد، ای کاش با هم میرفتیم، شقایقم، خوب شد که نیستی و این روزها را جسمت احساس نمیکند، گرچه روحت بر ما آگاهتر است، خودت کاری کن باور کنم دیگر نمیتوانم تلفن را بردارم و منتظر صدای بوق بمانم تا بیدار شوی و بگویی: چه خبر؟ شقایق چرا درس مرگ را تو باید به ما هجی میکردی ؟ و هزار چرایی که نمی دانم چیست که چه دانمهای بسیاریست لیکن من نمیدانم...
+ دلتنگی
شقایق
که با شوق
در شور زندگی
شناور بودی
چه شده تو را
که با سکوتی سرد
بر سنگی سیاه
سلانه سلانه
ما را به سوی باور ِ نبودنت
سوق میدهی
چه شده ما را
که داریم باور میکنیم
که خاک*، خاکِ پذیرنده
اشارتیست به آرامش...
*به قول تو : من نه تنها این خط بلکه بهانه های ساده ی خوشبختی ام را از فروغ وام گرفته ام
همه غم های جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
سعی میکنم به همه چیز دقیق فکر کنم، تا بتوانم مثل همیشه، همه چیز را کنترل کنم و آخر سر هم همه چیز را خراب کنم. فکر میکنم و به نتیجهای نمیرسم، جز اینکه هر چه بخواهی و به آن فکر کنی اتفاق میافتد، درست در زمانی که زیاد فکر کردن دارد از پا درت می آورد. کارهایی هست که من هیچوقت نتوانستم درست انجام دهم و تو خیلی خوب میدانی چطور باید انجامشان بدهی. در لحظه زیستن و با زندگی پا به پا جلو آمدن. تو می دانی چطور لحظهها را لبریز کنی، تو خوب میدانی که وقتی در هستی شناوری، نمیتوانی همه چیز را کنترل کنی، تو میدانی هیچ چیز کامل نیست و کافی ست در مسیر زندگیات که معلوم نیست چقدر طول میکشد، درست شنا کنی و اگر شناگر خوبی باشی، هرچه اتفاق بیافتد باز هم مهم نیست، من هرچقدر به تو میاندیشم بیشتر گیج میشوم و مجبور میشوم به قلبم پناه ببرم، شادی تنها احساس درستی است که از میان من و تو به بیرون نشت میکند، گیرم بیشتر این شادی را تو ایجاد کرده باشی و من تمام مدت تماشا کرده باشم، اما چقدر خوب است که نخواهی چیزی را کنترل کنی، شناور شوی و مثل یک تماشاگر بی خیال در لحظهها غلت بزنی و دیگر نگران نباشی که مثل آب از زیر دستانت میلغزند و فرار میکنند. این احساس جدید و تازهای ست که تو در من ریختهای و آنقدر شیرین و دوست داشتنی ست که نمیخواهم تمام شود. این خیلی خوب است که آدم بتواند درست شنا کند، بهتر از آن، اینکه خودش یاد گرفته باشد چطور باید درست شنا کند. دستهایم را بگیر، من، تا سوتِ پایان، با تو شنا خواهم کرد...
← صفحه بعد


نظرات ()