همه غم های جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
سعی میکنم به همه چیز دقیق فکر کنم، تا بتوانم مثل همیشه، همه چیز را کنترل کنم و آخر سر هم همه چیز را خراب کنم. فکر میکنم و به نتیجهای نمیرسم، جز اینکه هر چه بخواهی و به آن فکر کنی اتفاق میافتد، درست در زمانی که زیاد فکر کردن دارد از پا درت می آورد. کارهایی هست که من هیچوقت نتوانستم درست انجام دهم و تو خیلی خوب میدانی چطور باید انجامشان بدهی. در لحظه زیستن و با زندگی پا به پا جلو آمدن. تو می دانی چطور لحظهها را لبریز کنی، تو خوب میدانی که وقتی در هستی شناوری، نمیتوانی همه چیز را کنترل کنی، تو میدانی هیچ چیز کامل نیست و کافی ست در مسیر زندگیات که معلوم نیست چقدر طول میکشد، درست شنا کنی و اگر شناگر خوبی باشی، هرچه اتفاق بیافتد باز هم مهم نیست، من هرچقدر به تو میاندیشم بیشتر گیج میشوم و مجبور میشوم به قلبم پناه ببرم، شادی تنها احساس درستی است که از میان من و تو به بیرون نشت میکند، گیرم بیشتر این شادی را تو ایجاد کرده باشی و من تمام مدت تماشا کرده باشم، اما چقدر خوب است که نخواهی چیزی را کنترل کنی، شناور شوی و مثل یک تماشاگر بی خیال در لحظهها غلت بزنی و دیگر نگران نباشی که مثل آب از زیر دستانت میلغزند و فرار میکنند. این احساس جدید و تازهای ست که تو در من ریختهای و آنقدر شیرین و دوست داشتنی ست که نمیخواهم تمام شود. این خیلی خوب است که آدم بتواند درست شنا کند، بهتر از آن، اینکه خودش یاد گرفته باشد چطور باید درست شنا کند. دستهایم را بگیر، من، تا سوتِ پایان، با تو شنا خواهم کرد...
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چون سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال میکند...
« غلامرضا بروسان، از دفتر مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است.»
چشمانم را بستهام و به عطر دستی فکر میکنم که آرامم میکند و بوی عطرش را از روی مچم می پیچانم به خاطرهای در همین نزدیکی و هنوز لبخندش روی لبانم هست که صفحهی پدرام رضاییزاده را باز میکنم و خبر رفتن غلامرضا بروسان و همسرش الهام اسلامی، دو شاعری که بسیار دوستشان میداشتم، میخشکاند لبخندم را ... باورم نمیشود، اشکم میریزد روی لبخندی که ماسیده روی لبهایم و فکر میکنم به شادی که به دم بادبادکی بند است و قلبم تیر میکشد. باور نمیکنم مرگ شاعر را و زمزمه میکنم با خودم: تو را دوست دارم/ چون صدای اذان در سپیدهدم/ چون راهی که به خواب منتهی میشود... نه باور نخواهم کرد ...
+ بادآورده

Paul Klee, Golden fish
نیمههای شب است. صدای باران روی سقف ایرانیت بالکن همسایه، پسزمینهی صدای پیانوی Ketil Bjornstad است، دارم روی پایان نامهام که هنوز معلوم نیست طرح اولیهش پذیرفته شود، کار میکنم، یک لحظه میان خطوط شعرهای سیلویا پلات و تد هیوز، سرم را میگذارم کنار مونیتور و روی این جملهی مقاله میایستم: کدام یک از دانشجویان کالج ممکن است در اولین روز دانشگاه وقتی دارد از تفریحاتش حرف میزند، بگوید: حرف زدن با ماه! چشمانم را میبندم و در چند ثانیه احساس میکنم خوشبختم که به خاطر موضوع پایان نامهام، این وقت شب باید شعر بخوانم. یک لحظه احساس لذت میدود زیر انگشتانم و با افتخار بیشتری روی دکمهها ضربه میزنم، طوریکه وقتی کسی از دوردست نگاه کند، به نظرش بیاید که من مهمترین مطلب دنیا را در این لحظه ثبت میکنم. نمیدانم چرا، شاید سرترالین همچنین احساسی را به من تزریق میکند، نمیدانم از کجا باید مطمئن شوم که این احساس خوب واقعی است یا نه، دوباره جمله را میخوانم و یاد حرفهای خودم با ماه میافتم و آن احساس چند ثانیهای، کم کم با صدای پیانو در هم میرود، حس خوشبختی بادآورده همین میشود دیگر، باد می بردش با خود...
+ چخوف در ایرانشهر

ایوانفی که کوهستانی در تالار ایرانشهر به صحنه آورده، ایوانفِ نسل ماست، شخصیتی وامانده در شکوه گذشته، بیآینده، و شیفتهی رویای خروج از وطن، انفعال ایوانف آنقدر شبیه من بود که بعد از اتمام اجرا هنوز باور نمیکردم اجرا تمام شده، نمایش ملال روزمرگی به بهترین شیوه و با بازی بی نظیر معجونی در سایهی ساختار روایی چخوفی، این نمایش را از سطح متوسط بالاتر میبرد، بهترین نوآوری کارگردان در طرح مسئلهی آموزش زبان و دغدغهی ایوانف در یادگیری زبان خارجیست، دغدغهی بریدن از وطن و ماندن در وضعیتی که تنها و بهترین نامش ملال است و همانطور که کوهستانی میگوید، به تماشاگر منتقل میشود، بی آنکه او را دچار ملال کند. به گمانم نمایش ایوانف یکی از بهترین اجراهاییست که امسال دیدهام.
[چطور کسی میتواند
ناگهان وسط خیابان بایستد و از خود بپرسد:
این آیا سرنوشت من است؟]*
چنان در خیابان قدم برمیدارم که اطرافیانم فکر کنند، مصممترین آدم این شهرم، پاهایم را به زمین فشار میدهم و راه میروم، ژستِ هدفمندی را به اعضای بدنم تلقین میکنم و جلوی کتابفروشیهای دلخواهم میایستم و نگاه میکنم، راه میروم و فکر میکنم به کاری که نمیدانم چیست، به اندیشهای که نمیدانم چطور باید بیانش کرد، به هجمهی احساساتی که گه گاه از من بیرون میزند و به اضطرابی که از هیچ نشدن و هیچ بودن میآید و با قرص ضداضطراب درمان نمیشود. یک لحظه از زیر عینکم به اطراف نگاه میکنم، زنی کودک گریانش را به دندان گرفته، همان دندانی که گیر کرده چادر مشکیاش به آن و هر لحظه حس میکنی دندان، چادر و کودک را، رها میکند، زن با یک دست دیگر، کودکی دیگر را دنبال خود میکشد و در چهرهاش هیچ احساسی نیست. یک لحظه با خودم میگویم: اگر این اسمش زندگیست، من دارم چکار می کنم توی این پیادهرو؟
پینوشت**: «در حالیکه بنیامین سرچشمههای فقر تجربه را به فاجعهی جنگ جهانی اول باز میگرداند، آگامبن علل و ریشه های آن را در زندگی هرروزه و تکرار و ابتذال آن میجوید: امروزه ما میدانیم که ویرانی تجربه دیگر به یک فاجعه نیاز ندارد، و داشتن یک زندگی روزمرهی یکنواخت و ملال آور در هر شهری هم کفایت میکند. زیرا یک روز معمولی از زندگی انسان مدرن عملا دربردارندهی هیچ چیزی نیست که همچنان بتوان آن را به تجربه تعبیر کرد. نه خواندن روزنامه با سیل خبرهایی که یکسر از زندگی او دورند، نه نشستن برای دقایقی طولانی پشت فرمان اتوموبیل در راه بندان. نه سفر در جهان زیرین مترو، نه راهپیماییای که ناگهان راه خیابان را میبندد. نه ابری از گاز اشکآور که به آرامی در میان ساختمان های مرکز شهر پخش میشود، نه غرش بلاانقطاع رگبار گلوله که کسی نمیداند از کجاست، نه ایستادن در صف مقابل پیشخوان یک فروشگاه، نه بازدید از سرزمین فراوانی در سوپرمارکتها، نه آن لحظات بی پایان لاابالیگری میان غریبهها در آسانسورها و اتوبوسها. انسان مدرن، هر روز عصر، خسته از انبوه حوادث گوناگون، به خانهاش باز میگردد، اما این حوادث هرقدر هم که سرگرمکننده یا کسالت بار، غیرعادی یا پیش پا افتاده، دل خراش یا خوشایند باشند، باز هیچیک تجربه نمیشوند»
* قطعهای از شعری از جورجو آگامبن، فیلسوف ایتالیایی، از کتاب کودکی و تاریخ، دربارهی ویرانی تجربه ترجمهی پویا ایمانی، نشر مرکز
** از همان کتاب، هر دو از بخش یادداشت مترجم
+ و آنچه که سخت می گذرد زندگی نیست، روزگار است*
نشستهام روی نیمکت پارکی که در کودکیام بارها روی نیمکت هایش نشسته بودم، نشستهام کنار مادرم و با هم در سکوت از طعم بستنی نارگیلی لذت میبریم، هر قاشق بستنی با صدای بچههایی که توی پارک میدوند و جیغ میکشند، در هم میرود، سردی بستنی مینشیند در تنم، آرامم، به کمک حرفهای دکتری که تیشرت زرد میپوشد و از من میپرسد: چند صفحه کتاب خوندی تا اومدم؟ سعی میکنم ذهنم را از همه چیز پاک کنم، از همهی اشتیاقی که هر روز سرد میشود، از داستانهای تلنبار شدهام در کمد، از کتابهای شعر که دور و بر تختم ریخته و شبها نگاهم میکنند، از سازم که گوشهی کمد پنهانش کردهام تا کسی نبیندش، از موضوع پایان نامهام که هم من فرار میکنم ازش و هم او می گریزد از من، از فکر ِچه فایده، از عبارت سن: 26 سال، روی برگهی سونوگرافی، از عبارت شغل: بیکار، روی برگهی تمدید پاسپورت، از نشانهشناسی و نقد فرهنگی، از ترجمهی مدیریت استراتژیک که روی میزم افتاده، از خالی شدن موهایم، از تارهای سفیدِ گاه و بیگاه توی همان خالی ِموها، همه را میگذارم روی نیمکت و خیره میشوم به بچه ها، حس غریبیست،یادِ هشتسالگیام میافتم که توی صف بستنی فروشی میایستادیم و مادرم با لبخند، روی فالودهاش آبلیمو میریخت و من میدویدم و مادرم توی ذهنش خیالبافی میکرده شاید برای بزرگ شدن بچهاش و اینکه چه خواهدشد. و حالا نشستهام و به آیندهی همین بچهها فکر میکنم و به خودم فکر نمیکنم، نباید به هیچ چیز فکر کنم، فکر کردن دارد از پا درم می آورد، باید به حرفهای دکتر گوش بدهم، باید قرصهایم را به موقع بخورم، باید بخندم به کپهی آشغالهای توی پارک که هموطنان عزیزم ریختهاند و به دختر کوچکی که کنار خیابان با فالهای توی دستش به خواب رفته، باید نگاه نکنم، باید داستان آدمها را توی ذهنم دنبال نکنم، باید مثل اسب، شبها توی پارک بدوم، بدوم و به هیچ چیز فکر نکنم...
پی نوشت: « بی وقفه زیر باران ریز و سبک در خیابان های پرگل و لای قدم میزد. از چندقدمیاش آن طرف تر را نمیدید. اما تنهای تنها در همین شهر کوچک که دور از همه چیز، دور از همه چیز و از خودش بود، قدم میزد. دیگر نمیتوانست اتفاق بیافتد_ گریستن در برابر یک سگ و گریستن در برابر همه. میخواست شاد باشد. اصلا مستحق چنین چیزی نبود.» (از یادداشتهای آلبرکامو، ترجمهی خشایار دیهیمی، جلد یکم)
* عنوان از شمس لنگرودی
← صفحه بعد


نظرات ()